Friday, October 30, 2009
«خود راه بگویدت که چون باید رفت...»
ژو دسن که می خواند «لِ ته اندیَن» را ، سرخی این برگها پر رنگ تر می شود . هزار رنگ اند از سرخ تا سبز . باز هم همان شهر پاییزانه که خانه آوازها و عاشقی های لئونارد کوهن بود و یکشنبه های برفی . معلق در بی مکانی . گاهی یادمان می رود که برای ماندن ها و رفتن ها و کندن ها و دوباره خانه ساختن ها ، دلیلی باید که بزرگتر باشد از این علتهای کوچک و بزرگ ِِ روزمرگی زده . اینکه فرق باشد بین چیزهایی که مهم اند و چیزهایی که اصل اند . شناوریم در این بی مکانی ها . تا ابد شاید .

و شفیعی کدکنی عزیز چه خوب گفته بود ..

«ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(درجعبه های خاک)
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران در آفتاب پاک


Sunday, October 25, 2009
«وقتی باد آروم آروم ..»‌



«و جامه دانی سنگین
در آستانه در
و سوقات ِسبزینگی ، و سعادت ، و دلتنگی ، و آن سوال سُربی ِ ساده
و جامه دانی سنگین
در آستانه درگاه

که ثقل سفر گاهی
از هر اقامتی گویاتر ..»


باران ، باران ، باران و این پنجره که انگار همیشه مبدا و مقصد این دیار است . خانه ایفلی که همیشه خانه است ، و مکثی پیش از راهی شدن . راهی ام باز . و این سفر ، این سفر که باید با جوهر اعجاز بنویسمش . توی زندگی یک لحظه هایی هست که می دانی راهی را باید بروی . که اعجازی در کار است و راهی را باید رفت و باید به قول آن آواز قدیمی «پارو نزد »‌و باید همراه راه شد . این سفر پر بود از راه ، از شعر ، از شگفتی ، از پرکاری ، از زیبایی ، از همدلی و همزبانی و هم آوازی . باید اینهمه راه می آمدم ، باید ، باید .
و مثل همه پروازهای دوسره ، این سفر هم بلیط برگشتی دارد که نشسته اینجا کنار دستم . و این پاییز ، مثل همه پاییزها دارد هی می بارد ، و این پنجره هنوز هم به حیاط پر درختی باز می شود که غرق شده در بوی خنکای باران .

هی نگاه می کنم به یادداشتهای پراکنده .. ‌ششم اکتبر ، «همین نسیم ِ بوی باران زده ، همین سنگفرش ِ پر از آوازِ قدم ، همین ضرباهنگ ِ خوب ِ بی وزن . همین پاییزِ یک جور دیگر .»‌ ، یازده اکتبر ، «همین آن ِ آرام ِ خوب ِ چه انگار آشنا -و ماه و میدانچه -و برگْ باران ِ کوچه بن بست - پر از نهیب ِ مبادا» ، و آنهمه ماه و میدانچه ، و آنهمه برگریزان . آنهمه سبکباری ، آنهمه کار کردن ، آنهمه آواز . این پاییز یکجور دیگر را هی می خواهم متوقف کنم ، هی می خواهم اکتبر اینطور عجول نباشد . هی می دانم که کلمه باید کم بیاید . که نباید نوشت . نباید . انگار که چیزی از وزنش کم می شود اگر به شعر در آید.

و امروز که پیش از راه افتادن نشستم کنار میدان لستر یک دم ، و گفتم هیچ دوربینی نمی تواند این کبوترهای دانه چین را ، این پسری را که نشسته تنها روی نیمکتی با یک دسته گل و هی موبایلش را چک می کند به انتظار ، این دختربچه مو قرمزی را که می دود دنبال کبوترهایی که انگار نه انگار آدمیزاد دارد بالای سرشان راه می رود تند تند ، هیچ دوربینی نمی تواند اینها را بگوید ، هیچ عکسی ، هیچ لنزی ، که باید باشی تا بوی غبار برگهای خشک را ، که صدای همهمه مردم را ، که پوسترهای جشنواره فیلم را ، که آواز نوازنده ای صد متر آن طرف تر را حتی . بعضی چیزها را نمی شود عکس گرفت . و من مانده ام و آلبومی سنگین از عکسهایی که هرگز نمی توانند گرفته شوند .

توی مسیر لندن به آکسفرد همه آوازها توی سرم می چرخد ، پیرمرد دوست داشتنی هی می خواند «وقتی باد آروم آروم» و هی بغض می آید و یاد آنهمه که خواندیم و خندیدیم . و هی لئونارد کوهن می آید و هی می خواند «این رسم خداحافظی نیست» و هی نامجو همش دلش می گیرد و هی یکی آن وسط فریاد می کشد «أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ..» .. چه همه روی سنگفرشهای سوهو راه رفتیم ، چه بلند وسط میدان لستر «سراومد زمستون» خواندیم ، چه همه گفتنها و شنیدنها و راه رفتنها .

توی مسیر ، هی یادم می افتاد به یکی از نوشته های بی تا ، و آن مریض زمان انترنی ش توی بخش روان که هی می خواند «زندگی هنوز خوشگلیاشو داره» و هی هایده توی سرم می خواند زندگی هنوز خوشگلیاشو داره .. نمی دانم چرا . شاید تا یادم بیاید که زندگی هنوز خوشگلیاشو داره ، که این سفر حکابت همین راز ساده بود که رفته بود از یادم انگار . یک چیزهای شگفت انگیزی هست توی زندگی ، از آن آنات بی تعریف . از جنس چیزهایی که زندگی ت را برای همیشه عوض می کند ، حتی اگر هیچکس نداند . خودت می دانی که حکایت بلیط و طیاره و تاریخها نیست این حال. حکایت چیزهای ساده ست ، چیزهای خیلی خیلی ساده ، از جنس راه رفتن زیر نور چراغهای میدان راسل ، از جنس نیمه شب نشستن در جوار ماه و میدانچه ،‌ از جنس راه رفتنهایی که خستگی ناپذیرند ، از جنس همین بارانهای بی وقت ، از جنس یک استکان چای خوش عطر ، یک وجب بوی رودخانه که باد پرت کند توی صورتت ، کار کردن های تا دیروقت شب ، سیصدبار یک آهنگ را از اول تا آخر گوش دادن .

و شبهایی از این دست .. اینکه هی می دانی که دارد وقتش می رسد که بارت را ببندی ، اینکه بی هیچ دلیل و مقدمه ای میان این گفتنها از ایرن فیشر نازنین حرف بزنی و چند دقیقه بعد ایمیلی بیاید و بگوید که ایرن فیشر هم رفت ، و و بعد از مرگ خوب و مرگ بد بگویی و یادت بیفتد به حمیده و بخش انکولوژی و همه چیزهایی که ساده نیست حرف زدن ازشان ، اما با این حال تو هی بگویی و هی نفهمی که داری میدان راسل و برج شماره دو ال اس ای و کوچه قنات و میدانچه مکلنبرگ را پشت سرت می گذاری و راهی می شوی و هی بدانی که چه ماهرانه داری می خندی و انگار نه انگار که حبابی را توی دستت گرفته ای و داری راه می روی ، که اگر بشکند.. بعد باید خانه ایفلی باشد و بارانی بی امان و این پنجره تا برگردی و اجازه بدهی بشکند . وخواننده بی نام دوست داشتنی هی بخواند «وقتی باد آروم آروم..» و تو هی خواهش کنی که نخواند و او هی بخواند و تو تکیه بدهی به لبه این پنجره و باران را نفس بکشی و یادت بیاید که خوشبختی یعنی اینکه توی زندگی بشود آدمی مثل ایرن فیشر را شناخت ، یا بشود گذر ساعتها را نفهمید گاهی ، بشود اینهمه راه آمد لندن و فهمید که چه چیزهایی مهم است و چه چیزهایی اصل ، بشود آرام بود و سبکبار ، بشود هم آواز شد با آوازی ساده ، بشود از قاب پنجره ای بوی باران و نیمه شب ایفلی را نفس کشید ، بشود راه رفت در امتداد آرزوها ، بشود از ته دل خندید به آواز خواندن پیرمردی دوست داشتنی ، بشود بعدتر بغض کرد به آواز خواندن همان پیرمرد دوست داشتنی از بس که یک چیزی را جا گذاشته ای پشت سر و بشود اشک و خنده را آمیخت به هم ، بشود دلتنگ شد به وقت خداحافظی با لندن ، بشود دانست دست کم که این شب بارانی چرا دارد اینطور می بارد .

بعد از اینجا زنگ می زنی به مایک ، و میان حرف زدن بغض می آید ، تسلیت گفتن همیشه سخت است ، و سخت تر وقتی به زبان فرنگی باشد ، و سخت تر وقتی برای از دست دادن زنی باشد که زندگی اش کتابی شد که تو را سه شب پشت سر هم یک نفس بیدار نگه داشت . کتاب را که به من می داد به شوخی گفته بود «ایرن هم کوچی بود، باید برات جالب باشه » . کوچی ش را فارسی گفت . امشب یاد بزرگداشت ایرن افتادم ،‌ دو سال پیش ، بوستون . گفتم «ایرن زندگی اینهمه آدم -حتی من غریبه - را به قول خود فرنگی ها «تاچ» کرد» . خانمش گفت خوشحال است که ایرن فقط دو روز آخر بدحال بوده ، که عزیزانش دورش بودند ، و من باز یادم افتاد که اینها چقدر قشنگ سوگواری می کنند ، خداحافظی می کنند ، هی خاطره می گویند از آن آدم ، از چیزهایی که دوست داشت ، از جوری که بود ، و اینها آدم را آرام می کند . هی گفت .. گفتم «ایرن خوشبخت بود نه بخاطر اونهمه مدال و علم ، بلکه بخاطر شماها» و پیرمرد ساکت شد، از آن سکوتهای بغض آلود. هردو می دانیم که ایرن عمری طولانی داشت ، طولانی تر از آنکه خواسته باشد خودش ، و می دانیم که همه آماده خداحافظی بودند این سالها . اما یک لحظه هایی هست توی زندگی که دانستن منطقی چیزها مهم نیست و از درد آدم کم نمی کند ،‌مثل لحظه ای که مردی میانسال مادرش را از دست می دهد و ناگهان پسرکی می شود دلتنگ . مثل الان که دانستن منطقی چیزها این رفتن را آسان نمی کند و این را فقط خودم می دانم که وقتی سوار اتوبوس شدم امشب ، می دانستم چیزی برای همیشه عوض شده در من . پای تلفن با مایک یادم افتاد به روزهای بعد از رفتن مامانی ، زن و شوهر آمدند خانه ام و مرا واداشتند از مامانی حرف بزنم . لال شده بودم آن روزها ، انگار یک حقی را از من دزدیده بودند و من پرت شده بودم به دورترین نقطه دنیا . واقع شده بودم در زمان و مکان اشتباه ، نمی توانستم ، هی باز حرف زدند ، تا آخر توانستم یک چیزهایی بگویم . هی می پرسید هی من جواب می دادم ، از چیزهای ساده ، از جزئیات . یکمرتبه دیدم چه شادیها ، چه زیبایی ها ، چه خوبی ها بوده توی زندگی مامانی و توی زندگی من بخاطر مامانی ، آن روزها من فقط داشتم به روزهای آی سی یو فکر می کردم ، به آنهمه سختی که کشیده بود مامانی . می دانست چکار دارد می کند پیرمرد . بعدها فهمیدم چه می دانستند حالم را، چه سخاوتمندانه نزدیکانم شده اند ، فهمیدم که خوشبختی یعنی آدمهایی توی زندگی ت باشند که بفهمند چه مرگت است ، که زندگی کردن را ، دوستی را ، انسانیت را ، خنده را و گریه را بلد باشند . که بلد باشند صبر کنند حالت را طی کنی و بدانی که همان دور و برها هستند و می مانند ، به جای آنکه بهت بگویند چه حالی باید داشته باشی . همه اینها یادم آمد امشب .

حالا هی می بارد آسمان آکسفرد و صدای کوهن و پیرمرد ناشناس می آمیزد در هم و من دلم می خواهد می توانستم مثل نامجو از آن فریادها بزنم تا این حباب به کل برود از پیش چشمم کنار ، و نمی رود ، و می شکند ، و من می دانم چه مرگم است . بعضی حالها از ته دل هم شاد و هم غمگینت می کنند . و اینطوریهاست قصه زندگی .


و من راهی ام.

۲۳ اکتبر ۲۰۰۹
آکسفرد







Sunday, October 04, 2009
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد ... گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


پاییز رسما رسید ، در یک لحظه شفاف که تابستان رااز پاییز جدا کرد ، شب را از صبح ، طلوع را از شب . پاییز امسال آمد و نشست در تن این آفتابی که گهگاهانه می آید و می افتد روی این پیاده روها که چه از برشان شده ام . پاییز امسال در یک آن ِِ کشدار و طولانی در سحرگاهی آمد و پرت شد پیش پای ادمیرال نلسون که آنطوری وسط میدان ترافالگار ایستاده . من آنقدر آنجا نشستم تا پاییز آمد ، بعد بلند شدم راهم را کشیدم و رفتم . به همین سادگی . به همین سادگی پاییز آمد ، و همه سعی اش را هم کرد که به هیچ قیمتی این آمدنش را فراموش نکنم . پاییز امسال یادگار لندن خواهد بود برای همیشه . یادگار این جور متفاوتی که روزها و شبها هستند ، و این نوشتنهای تمام نشدنی ، و دوستی های ناب ، و کار کردن زیاد ، و حادثه ها .

دیدار ، کافه های کاسِل ، آرامش خانه ایفلی ، گفتنها و گفتن ها و گفتن های تمام نشدنی ، همه آن شهر کوچک و این جادوی دوستی و آرامش . همه اینها و دو روز آفتابی مهربان در آکسفرد و غرق شدن در کوچه های دالان وار شهری قدیمی بود که آنهمه خنده آمد و شادیهای دلنشین . آخر هفته ای بود در شهر خوب خاطره هایم . و چه آدمها که اگر نبودند ، زندگی جور دیگری می شد ، جوری خالی .

حالا هی نگفته پشت نگفته می ماند تا سر فرصت بگویی ، و فرصت هی نمی آید و همین قصه های همیشگی . فقط اینکه یادم بماند که شبها به روزها دوخته شده با کار ، و این یعنی یک اتفاق خوب . بعدتر هم کمی راه رفتن در درازنای شبهای این سپتامبری که رفت بی که بداند چه حلقه ها انداخت بر گوش کولی . در زندگی گاهی کافه کنار میدانچه راسل هست که وامی داردت برخی تصمیمها را با شات اسپرسو ، تلخ و قوی سربکشی یک نفس و از جات بلند شوی و راه بیفتی باز . گاهی پاییزهایی هست که یکهو می رسند ، انگار که یکی از پشت هلشان داده باشد به طرفت . گاهی کوچه تنگ منتهی به دپارتمان و دفتر کاری هست که چه همه آنجا نشستم و کار کردم . گاهی هولبورن هست و سحرگاهی بی خواب ، گاهی پل هست و رودخانه و شبهای مهتابی ، گاهی کتابفروشی های دست دوم و قدیمی دور و بر کاونت گاردن هست ، گاهی گفتن های تمام نشدنی با نَتی هست ، گاهی دیدن روری و انگس و اندی هست بعد از چهار سال ، گاهی دیدار دو دوست نازنین تهران هست که در این چهارراه دنیا توقفی دو روزه دارند ، گاهی اینهمه پاب هست که غروبها جلوشان غوغا می شود و هنوز وقت راه رفتن صدای قرچ قرچ کف چوبی شان را می شنوی .

در این میان خبرها هنوز می آیند و هنوز آدم - این موجود عجیب - می تواند هی از این دنیا به آن دنیا قل بخورد ، اخبار یکی را بخواند و به زبان آن یکی دیگری جواب همکارش را بدهد و نه حتی یک ثانیه از یکیشان کم بگذارد در همان لحظه .
نیویورک غوغا بود در روز اجلاس سران و باید از این فاصله تماشا می کردم دوستانم را که پرده انسانی سفیدی ساختند و هرچه بر این تابستان رفته بود را نمایش دادند و زیباتر از این نمی شد .. مشکاتیان نازنین هم رفت ، و در مراسمش باز مردم ، این مردم ِ یکجور دیگر ، چه مهربان بودند و چه شجاع . شفیعی کدکنی عزیز برای مشکاتیان شعری سروده این روزها ، فکر کردم فقط از کدکنی بر می آید که در چارچار ترک وطن -که چه سالها به آن تن نداده بود - بتواند اینطور بسراید و شعرش از شهرش خالی نشود ..

در این میان هم اول مهر آمد ، هم دانشکده ها باز شدند -و چه باز شدنی که پیشوازش پر بود از حمله به رشته های مربوط به آدمی و جامعه - و بیست و نه ساله شد حمله عراق به ایران . ۲۹ سال گذشت از آغاز جنگی که هرگز تمام نشد و در تن و جان و روان چه بسیارانی تا ابد ادامه خواهد داشت .

و پاییز در میان همه اینها آمد ، از پس تابستانی که زندگی هامان را برای همیشه عوض کرد ، و در یک لحظه کشدار و طولانی ، از بالای سر روزهای ناب ال اِس ای عبور کرد ، از کنار حادثه ها و دیدارها و گفتن ها آرام رد شد ، از لابلای شبهای مهتابی رودخانه تایمز گذشت ، و و بی محابا نشست در جان سحرگاهی در میدان ترافالگار .

و من هنوز در سفرم .


۳ اکتبر ۲۰۰۹
Monday, September 14, 2009
نشانه

نشانه


شغالی اگر
ماه بلند را دشنام گفت
پیرانشان مگر
نجات از بیماری را

تجويزی اين‌چنين فرموده بودند.


فرزانه در خیال خودی را
لیک

که به تُندر
پارس مي‌کند

گمان مبر که به قانون بوعلی
حتی


جنون را
نشاني از اين آشکاره‌تر
به دست کرده باشند.


شاملو - ۱۳۵۲ - ابراهیم در آتش

Wednesday, September 09, 2009
تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدایی

همین چیزهاست . همین «آنات»» کوتاه ِ جادویی که میخکوبت کنند . همین که درسفر باشی و یکمرتبه آوای خروس زری پیرهن پری بیاید از یک جایی توی اینترنت .. کی می داند که «نوار قصه» چه چیز مهمی بود در کودکی های ما ؟ «سیاهی در بدر شد - فرشته ها دویدن - ستاره ها رو چیدن » .. و یک چیزی بپیچد توی سینه ات - و این زخم باز شود ، این زخم کهنه که یادت بیاورد که از دار و دیار و آنچه تو را معنی می دهد شاید فقط همین آواها مانده باشد و آن سرودها و آوازها و نغمه ها که جز خودت و آنها که فقط پنج سالی از تو کوچکتر و یا بزرگترند ، هیچ کس دیگری هرگز نخواهد فهمید . انگار دهه ای بود در تاریخ که زبانش و کلمه هاش و معناهاش و دردهاش و شادیهاش مخصوص خودش بود ..

«روباهه دمش درازه - حیله چی و حقه بازه .. تا چش به هم بذاری - می بینی که سر نداری .. » و شاملوی ، شاملوی بزرگ که پیش از هرکس به بچه ها فکر کرده بود ، به «دستان کوچک تو» ، به «نوزاد دشمنش» حتی .

و بعد آن جایی که آرام می خواند: ای ی ی خروس سحری ...

همین ها مانده شاید ، همین ها ، و امید . امید را به جوهر سبز می نویسیم امروزها .

به قول اخوان «این روح مجروح قبیله ماست ..»

...

از ترافالگار تا پیکادلی همینطور قدم زنان آوازی قدیمی را زمزمه می کنم . به تصادفی غریب ، گذشته ها به حال می آید . اصلا قرار بود این یکشنبه آرام سپتامبر پر شود از همه سوالها . و جواب همینجاست . با من . در من . روی چمنهای این پارک . یک چیزهایی باید در یک لحظه معلومی روشن شوند . زندگی یکهو به فیلمی می ماند که داری تماشاش می کنی . لبخندم از آن لبخندهایی ست که بی که بدانی می آید و پهن می شود روی صورتت و حالا حالا ها نمی رود . از آن لحظه های آرام که یک چیزهایی را می فهمی و چشمهات داغ می شود و یک حس عجیبی می آید توی جانت که بدانی باید اینهمه راه می آمدی تا بعد از مدتها از این لبخندها بزنی . از آنها که خودشان پهن می شوند روی صورتت بی که بدانی .

یک روزی نوشته بودم در نامه یازدهم پاییز که «لندن به عاشقی قدیمی می مانست - مثل دو دوست روبرو شدیم ..» ..

دیدن «نتی» دارد سنتی سالانه می شود ، باز همان رفقای سنت پیترزیم که شبهاش پر از چای ایرانی بود و شعرهای نرودا و آواز خواندنهای آنیا و رویاپردازی های تمام نشدنی . امسال چیزی فرق کرده . نتی شغلی دارد که دوستش ندارد ، اما رها کردنش هم دیوانگی ست یکجورهایی . می گوید ارکید دلم تنگ شده برای آن روح آزادی که داشتم . روی سنگفرشها راه می رویم ، همان قصه ها و همان حرفها و همان لذت بی باک شبانه زیر نور چراغهای میدان راسل راه رفتن و آنطوری که دستش را حلقه می کند دور بازوی راستم و با من راه می آید . حساب می کنم می بینم بیش از شش سال است دوستیم . یک چیزهایی هیچوقت عوض نمی شود . مثل من و او وقتی به هم می رسیم .

قصه قصه نوشته می شوی انگار . بر سنگفرش کوچه های تنگ اِل اِس ای ، می شودیک لحظه از آن لحظه های «ناگهان» پرت شود طرفت و یکجور شگفت زدگی عجیب بیاید و هیچ حرفی نتوانی بزنی جز اینکه ساکت بمانی تا زندگی به جای تو حرف بزند . اصلا نباید توی حرفش بپری پابرهنه . اصلا باید آهسته نجوا کنی و بگذاری زندگی حرفش را بزند . اصلا هیچ چیز نگو . فقط گوش کن . همین .

یادم رفته بود کافه نِرو و شبهای کاونت گاردن و فلیت استریت و آن کافه پشت سفارت را . یادم رفته بود دوستی هایی را که حادثه بودند اما ماندند و هستند تا یادم بیاید که یک روزی آن اواخر همینطوری الکی رفته بودم به اوپن دِی مدرسه بازرگانی آکسفرد . یادم رفته بود طنز خاص اِل را که آدم را روده بر می کند از خنده . یادم رفته بود توی دو ساعت ِ همینطوری معمولی راه رفتن می شود آنقدر خندید که از چشمهات اشک سرازیر شود . یادم رفته بود که با شیوا و تیم رفته بودیم مندرین یکبار . یادم رفته بود که از روز کارنوال ناتینگ هیل دو سال پیش تا امروز راه زیادی نیست . یادم رفته بود که روزی برای غول چراغ جادو سه آرزوی عجیب نامه کرده بودم . یادم رفته بود که نسیم شبهای بارانی سپتامبر بوی بارهنگ و اطلسی می دهد . یادم رفته بود که گاهی هنوز دلم می خواهد بروم توی زوما بنشینم و بنویسم . یادم رفته بود که اصلا فقط باید بنویسم . یادم رفته بود که می توانم . یادم رفته بود که توانسته ام یک زمانی چه همه شاد بوده باشم و باید اینها را یکی یادم می آورد . یادم رفته بود که چه آسان می شود هنوز حرف زد بی تلاش ، به زبان فرنگی حتی، اما متوجه نشد که این زبان من نیست از بس که همزبان هستی گاهی با آدمها . یادم رفته بود که آن جعبه چای تویینینگ باید هنوز توی کشوی میزم توی دپارتمان باشد . یادم رفته بود که هنوز می شود روی کاغذ نامه نوشت و روی پاکت تمبر چسباند و آن را انداخت توی صندوق پست چون هنوز هستند جاهایی که فکس ِ نامه را قبول نمی کنند . یادم رفته بود که باید بروم فلیت استریت یکروز آفتابی. یادم رفته بود که چه همه خندیده ام به یک جوکهایی . یادم رفته بود که آدم اصلا مهم است یک چیزهایی را یادش نرود . یادم رفته بود که گذشته گاهی همین دور و برهاست ، جایی نمی رود ، یکهو حتی روی سنگفرشهای کوچه های تنگ ال اس ای پرت می شود توی راهت . یکجور خوبی .

و این می شود یکی دو روز ِ سرشار پیش از اینکه هفته شروع شود و روزها تا شب پشت میز بنشینی و کار کنی و دو تا مقاله هم به لیست اینهمه کار ِ مانده ات اضافه شود تا آدرنالین به حد اعلایش برسد بلکه کاری از پیش برود . حالا یک چند هفته ای باید به اندازه تمام سال گذشته کار کنی در این فرصت تحقیقی . اما یک چیزهایی هست که گفتنی نیست . مثل این برگشتن و این ملاقات با دیروزها و این حادثه های عجیب و این حال ِ نوشتن .

یادم رفته بود که بایدی در کار نیست برای کار . حالا دیگر دلم می خواهد صبح تا شب بدوم و بنویسم و برگردم به آن خستگی های آخر شب و آن شبهای بیخوابی و بیدار نشستن ها . یادم رفته بود چه همه خستگی ناپذیر بودم ، چه سمج ، و چه می توانستم کوه را از جا بلند کنم اگر لازم بود .

چه همه حرف دارم و کلمه کم .

لندن یعنی جایی که دوستی ها پر رنگ اند و اتوبوسها قرمز و سنگفرش خیابانها پر از زمزمه ی رفتن .

و نامه پاییز در راه است .


سپتامبر ۲۰۰۹ - شهریور ۱۳۸۸

Saturday, September 05, 2009
و من مسافرم ای بادهای همواره ..

و یک دخترک از جنس حریر و بلور به جمع ما اضافه شده ، شکننده و زیبا و فرشته وار . برادرم پدر می شود ، زبانمان همان است که بود ، حتی از پس چهار سال دوری . باز می خنداندم ، با همان مرام و لوطی گری و محبتی که از همه متفاوتش می کند . به رسم قدیم ، قهوه ای می زنیم و گپی مثل آن روزها که در اتوبان چمران می راند با پنجره های باز . اینطوری ست که حریف زمان می شویم . انگار دیروز بوده ، فرقی نمی کند که دیداری نبوده به حضور ، همه ما در لحظه های زندگی هم حضوری داشته ایم که پاک نمی شود ، حتی با پسرک پنج ساله ای که تنها یکبار دیده بودمش و حالا انگار نه انگار که بار اول است با خاله اش رفیق می شود ، زبان می ریزد و از بغلم دور نمی شود. دوباره زیر یک سقف جمع می شویم . با خواهرهام یک کلمه کافی ست تا حس کنیم که انگار آخرین دیدارمان همین پریروز بوده ، همین دیروز ، در تهران ، در خانه خواهرهام ، در اتاق خودم ، در حیاط خانه مان . آریانا را که در آغوش می گیرم ، همه چیز جور دیگری می شود . آرامش می آید ، و نسیمی از آسمانها ، در آن چشمان درشت و زیبای آرام ، آینده را می بینم که جاری ست . چه حرفهاست که باید بگویمش ، چه رازها ، چه قصه ها .. .. همه آنچه بر این روزهامان می رود ، برای فردای تو بود ، برای دستان کوچک تو ، برای فرداهای نو ، برای تو .

هی در سرم می چرخد صدای شاملو ..

« نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ی بام کوچک اش
به خاطر ترانه يی
کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها ــ به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه انسان ها ــ به خاطر نوزاد دشمن اش شايد
نه به خاطر دنيا ــ به خاطر خانه ی تو
به خاطر يقين کوچک ات
که انسان دنيايی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم
به خاطر دست های کوچک ات در دست های بزرگ من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ
به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند، نه به خاطر شاه راه های دوردست

به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک افتادند
به يادآر
عموهای ات را می گويم
از مرتضا سخن می گويم

احمد شاملو»

...

در این میانه خانه در تلاطم هنوز . معترفین اعتراف می کنند به نکرده ها . در تماشای تصویرها دردی ست که تمامی ندارد . جشنواره فیلم مونترال سبز می شود . وبلاگ بلاگری از زندان نوشته می شود ، می خوانی و هم خنده می آید و هم گریه. چهره ساکت و پر از حرف روزنامه نگار جوان در لباس بی قواره زندان یادمان می اندازد که فصل سکوت قلم همیشه پایانی داشته ، دارد ، حتما دارد . گفتنی زیاد است و فرصت کم ...

تد کندی هم رفت . فصلی از تاریخ ینگه دنیا - با آن گره ابدی اش به شهر بوستون - تمام می شود . مراسم را زنده تماشا می کنم . خطابه اوباما و پسر بزرگ کندی پر است از «همین چیزهای ساده » و ماندگار ، همین یادی که می ماند از «بها دادن» به آدمهای دیگر . همین نقشهای کوچک که آدمها یادشان خواهد ماند ، نه نامها و نشانها و عنوانها و پیروزیهای حقیر ، که همین لحظه های کوچک ِ معمولی ِ زیبا که اصل زندگی هستند . پر از یادآورد اینکه هیچ آدمی کامل نیست ، اما «خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...»


«هنوز در سفرم ..»‌

اوت ۲۰۰۹ - شهریور ۱۳۸۸

Sunday, August 02, 2009
به قول خودت «یاهو» آقا جلال ...
با تاخیر
---------



اسماعیل فصیح هم رفت ، درست در روزهایی که ثریاش دارد از اغما بیرون می آید. بی صدا مرد ، در بیمارستان شرکت نفت ، همانطوری که بی ادعا مانده بود همه این سالها ، و وفادار به شرکت نفت نازنین و پر خاطره ، تا مرگش هم رندانه باشد و جاری همانجوری که جلال بود و بودنش همه سختی ها را به شوخی می گرفت .
خواندن فصیح از آن حادثه های نوجوانی بود. با «دل کور» اش قد میکشیدی در رویای درخونگاه و سنگلج و طهرونی که دیگر نبود. با زمستان ۶۲ اش به سوگ آبادانی مینشستی که در جنگ می سوخت . «داستان جاوید» را یادم هست یک نفس خواندم در تابستانی کشدار و تا مدتها نفس در سینه ام حبس مانده بود از رنج جاوید . «ثریا در اغما» ش قصه اغمای سرزمینی بود که جلال با صداقتی بی هیاهو نگرانش بود . کلیشه هاش با همه کلیشگی دوست داشتنی بودند ، دست کم در آن نوجوانی ها ، می شد عاشق جلال آریان قصه هاش شد که به عشق شرکت نفت ، از امریکای دلربای آن سالها دل کنده بود. نه کینه ای داشت ، نه تعصبی، نه ادعایی ، عاشق پیشه بود و شوخ طبع و خوش مشرب . گاهی بی خیالی ش روی اعصاب آدم می رفت ، گاهی هم نمی فهمیدی راست می گفت یا نه . واقعی بود . بلد بود هم بخندد هم گریه کند . داستانهای فصیح شاید شاهکار ادبی نبودند، اما آدمهاش با آدم می ماندند. به طرز غریبی واقعی بودند و زنده، انگار که یک زمانی می شناختی شان و باهاشان خاطره داری ، به همین سادگی. فصیح به من یاد داد که تاثیرگذاری و ارزش ادبی دو مقوله متفاوتند .... ا

روحش شاد